تبليغاتX
اطاق خالی

نمی دونم چرا آدم فقط تو سختیاش یادت میکنه و ازت کمک میخواد.شاید برا همینه که خودمو تو دردسر میندازم تا همیشه به یادت باشم.ممنونم به خاطره اینکه خواستن رو تو وجودم خلق کردی . سپاسگذاری رو یادم دادی و منو برا بندگیت لایق دونستی و از همه مهمتر الههٔ زندگیم رو برام فرستادی تا باهاش دوست داشتن تورو تمرین کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 21:15  توسط دیوونه 

خدایا شکرت . شکرت خدا شکرت خدا شکرت خدا.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 23:57  توسط دیوونه 

سلام :روی ماه همتونو می بوسم و با این نامه که شاید لحنش برا همتون  آشناست گرمترین نوازشهامو که تا وقتی کنارتون بودم قدرت انجامشو نداشتم نثارتون می کنم . دنیای غریبیه ؟؟ اونقدر غریب که گرد غربت رو تن همه ما هست و  ازش بی خبریم . همه شما تو این قلب کوچیک من جا خوش کرده بودین . خودم هم نمیدونستم چطور تو این جای کوچکی جاتون شده بود . حالا هر چی که بود یا هر چی که هست دیگه لذت دیدنتون و بوییدنتون رو از دست دادم . لدتی که وقتی هستیم ازش غافلیم .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 23:34  توسط دیوونه  | 

داود یکی از دوستای دانشگام که تا دو روز پیش به فکر انتخاب اسم برا بچش بود.اون سرپرست دو تا خونواده اس آخه اونم سایه پدر بالا سرش نبود٬ زندگی تازه داشت بهش روی خوش نشون میداد اما مثه اینکه تقدیر این بوده که بچه نازنینش هم سایه باباشو رو سرش٬ گرمای وجودش رو تو دلش و تکیه گاه مطمئن پدررو پشتش حس نکنه آخه باباش دیروز تو یه لحظه پرواز کرد تا بازم به ما یادآوری کنه هیچی تو این دنیا موندگار نیست.

پی نوشت:

ـ هیچوقت فرصت عذرخواهی رو برام ندادی نمیدونم مقصر بودم یا نه در هر صورت حلالم کن.داود منو ببخش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 22:8  توسط دیوونه  | 


این روزا روزایی که تحمل خیلی چیزا برام سخت شده ؟ ! سفیده یه چشام از شدت درد قرمز شده .از چشام خون میزنه بیرون. آخه تحمل دیدن دردو ندارم . از گوشام قاطی چرک خون میزنه بیرون ؟ انگاری درونم سالها پیش گندیده بوده و خودم خبر نداشتم ، الانم که تحمل شنیدن دردو ندارم . دماغم کیپ کیپه ؟ برا اینکه تحمل شنیدن بوی تعفن که از شدت درد بالا زده رو نداره ؟ ترک لبام که دیگه عمقش معلوم نیست ، لذت خوردن یه لیوان آبو ازم گرفته . آخه خسته از این زهریه که هر روز به خوردمون می دن . . . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 23:46  توسط دیوونه  | 

میدونی بابایی تو انقدر بزرگی که بابایه یه بچه یه ماه ونیم مونده به دنیا بیاد و ازش میگیری اما خودت میشی بابای اون بچه و بزرگش میکنی و تو این بی پدری  که همه ازش خوف دارن و میگن اون بیچاره یتیمه خبر از اعظمت تو ندارن، میشه دو متر قد و صد وبیست کیلو وزن آخه تو باباش بودی.

تو بهترین بابای دنیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 22:32  توسط دیوونه 

بازم امشب همونی ام که زیر نوشته هام مینویسم نوشته شده توسط ... آخه میدونی بابایی این سریاله بدجوری مستم میکنه مراسمشون هم که درست با سالگرده دوسته عزیزت یکی شده .الان نیم ساعتی هست که تموم شده اما اشکای چشه من تموم نمیشه و نمیدونم چرا یه جورایی فکر میکنم به زندگیم ربط داره نمیدونم چرا ولی تو بهتر از هر کس می دونی بابایی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 22:33  توسط دیوونه 

سلام خوبی عزیز  دوباره چند روزی که دلم بدجوری هواتو کرده ،آخه سالگردت نزدیک و من هنوز نامه های خودمو برات میفرستم  نامه هایی که با هشون بوست میکنم ،دستمو تو دستت میذارمو خودمو لوست میکنم و تو منو بغل میکنی و آروم بدون اینکه من بفهمم گریه میکنی .آخه تو هم میگی مرد که گریه نمیکنه بابا من خیلی راخت گریه میکنم اما فقط پیش اونایی که دوستشون دارم و میدونم که دوسم دارن راستی سال پیش تو سالگردت تنها بودم اما امسال که میدونی.میام پیشت ولی نمیدونم گناه کار تر از سال پیشم یا ....

سلام برسونسلام برسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 22:18  توسط دیوونه 

یه روز مثه همه روزات رو چرخ دستیم نشسته بودم و داشتم به اعظمت و بزرگیت فکر میکردم که باز این غصه اومد سراغم همون غصه همیشگی بازم به فکر روزی و یه لقمه نون که بدون درد بره پایین افتادم و این فکر اذیتم می کرد.تو همین حال و هوا بودم که چشام افتاد به کفشای آهنیم که دوباره باید میدادم آهنگر بهش جوش بزنه آخه پاره شده بود.خنده ام گرفته بود داشتم به این وضع و اوضاع میخندیدم به خودم که کفشم آهنیه،به اونکه گوشیش آهنیه،به اونی که ماشینش آهنیه،به اونکه دستش آهنیه به اونکه........ ولی یه هو گریم اومد زدم زیر گریه آخه دلم به حالش سوخت، براش گریه کردم خیلی.

 

 میدونی آخه اون دلش آهنیه..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 22:34  توسط دیوونه  | 

مادر زادی کور به دنیا اومدم اما همه ی  اتفاقها رو میدیدم حتی به دنیا اومدنمو اون وقت که منو از تو رحم مادرم میکشن بیرون ولی همیشه صحنه ی جلو روم سفیده سفید بود.اونوقتا مامانم وقتی موهام شونه میکرد تا برم به مدرسه اشک تویه چشاشو میدیدم و می فهمیدم بدون حضور تو چطور و با چه زحمتی داره بزرگمون میکنه تا جای خالی تو واسمون عقده نشه.اما شد.حتی منه کور همیشه جای خالیتو حس میکنم آخه با مرام تو کجا بودی وقتی من ... تو کجا بودی وقتی خواهرم....تو کجا بودی وقتی داداشم.... مهمتر از همه کجایی تو از همون اوله اولش که مامانم ....میدونم نمیخواد بگی همشو میدونمو میبینم .دیگه خیلی وقت که بهت نمیگم بابایی آخه بابایه من یکی که تو نبودی بابایه من همونی که الان تو پیششی.

بابایی سلام ما یکی مخلصتیم تو خوبی؟چه سوال مسخره ای آخه میدونم که خوبی. دوست دارم.بابایی میترسم بدجوری میترسم کمکم کن تا پیشت رو سفید باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت 22:29  توسط دیوونه